

روزي ازبياباني گذرمي کردم روي تخته سنگي نوشته شده بود اگر جواني عاشق
شد چه کند؟ زير ان نوشتم صبر کند......... براي بار دوم ار آنجا عبور کردم زير
نوشته ام نوشته شده بود اگر صبر نداشت چه کند؟ با بي حوصلگي نوشتم بميردبهتر
است..... براي بار سوم از آنجا گذر کردم به جاي اينکه زير نوشته ام را بيابم جواني
را مرده يافتم.
***********************
روزي که نگاهمان در هم اميخت مي خواستم بگويم که..... اما سکوت کردم.
حس کردم رازم را از نگاهم خوانده باشي.دوست ندارم بگويم دوست دارم ,
دوست دارم درک کني که دوست دارم.
تو اي محبوب من بدان که سکوت من پر از رازه نهفته است
............................................................
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟
ديوانگيست!!!

شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل
حرف دل عزیزان رضا()