
خواهم که به زير قدمت زار بميرم
هر چند کني زنده دگر بار بميرم
دانم که خون مرا چرا زود نريزي
خواهي که به جان کندن بسيار بميرم
من طاقت نا ديدن روي تو ندارم
مپسند که در حسرت ديدار بميرم
گفتي ز رشک تو هلاکند رقيبان
من نيز بر آنم از اين عار بميرم
خورشيد حياتم بر لب بام رسيدست
همان به که در آن سايه ديوار بميرم.


عاشق واقعي کيست... .
عاشق ان است که تنها باشد اگر چه پر درد باشد ولي تاريک باشد شمع باشد گل پر غم و رنج باشد از عشق يارش بسوزد و بميردو فدا شود اما ننالد براي عشقش مثل ايينه مثل اب پاک باشد پروانه را غم و غم خوار باشد هم درد مجنون و فرهاد........................................ .عاشق باشد


اگه بدون نظر بري بيرون انشاالله همينکه رفتي بيرون با وبلاگ بقلي تصادف کني
حرف دل عزیزان رضا()