
ديگه بسه تو قفسي که اين دنيا واسمون ساخته زندگي کردن... ديگه بسه غصه خوردن... ديگه بسه چشم به راه بودن براي تو... تو رفتي منم رفتنيم با اين تفاوت که تو به سوي آينده ات رفتي... ولي من هنوز تو گذشته جا موندم... ديگه پاهايم ياري رفتن بهم نميدن... ديگه بالهايي که با آرزوهاي محالمون واسم مهيا کرده بودي گشوده نمي شوند... مي خوام برم از اين ديار... تو ميگي کجا برم؟ هر جا که برم خيالت ولم نميکنه... نيستي که ببيني ديگه هم زندگيم شده روياي شيرين تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم مي خواست هميشه با تو باشم... ولي به چشم خودت ديدي که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داري در مسير سرنوشتت حرکت کن... بيشتر از اين به خودت عذاب نده... ازت خواهش ميکنم اگه هنوز فراموشم نکردي... سخته بگم: ولي ميگم: من حقير را از يادت ببر... اگه دوستم داري نذار بيشتر از اين قرباني بشيم...

عشق من و تنها کسي که دوستش دارم .....
لحظه ها چه تنبل هستند و دقايق انتظار چه دير مي گذرد ،
براي جنگ کردن هميشه وقت هست ولي
براي دوست داشتن وقت کم است .



مي گويند شيشه ها احساس ندارند ولي وقتي بر روي
پنجره بخار گرفته اي نوشتم دوستت دارم آرام گريست .
در اين تاريکي شب تنها نشسته و در تنهايي خود به ياد تو و
براي تو نامه مي نگارم اي عزيزم .
عزيزم اين را بدون که هميشه
دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت
حتي اگه تو مرا فراموشم کني تو را هرگز فراموش نمي کنم و
حتي اگه تو دوستم نداشته باشي ولي من دوستت دارم .




زندگي آتشکده اي است در دل شبها
زندگي عشق خاموش اما پر غوغاست
زندگي رفيقي است نيمه راه
زندگي قطره ايست در دل درياها
زندگي آئينه پاک سجده گاهم است
زندگي محرم اسرار وجودم
زندگي ريشه ده آينده در وجودم
آري زندگي زيباست

نمي دانم چرا ويرانم امشب
ز فکر آسمان گريانم امشب
ز روي سرد وبي روح زمانه
به سوي آسمان نالانم امشب
ز رنج خانمان سوز جدايي
خداي من چه بي سامانم امشب



عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند، عشق براي هميشه بيکلام ميماند؛

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خشخش برگها را احساس کردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش ديدي، براي يک بار در گوشهاي از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

هي عنکبوت غم، نتن بهر من تار غصه
که پروانه ي دل من بالاتر از تو به سوي اوج پرواز مي کند
خيالت را خوش نساز که نسيم و بادي پروانه ام را به تار تو سپارد
چرا که آن روز باشد لحظه ي افتادن تو
که آتش شوق پرواز من به سوي اوج، خواهد سوزاند دام پوشالي تو را
نتن بهر من تار غصه...
که پروانه ي من به اوج فکر مي کند
آري،نقطه ي اوج
که بي تاب است پروانه ام براي نشستن بر دستان مهربانش
تا خاکستر شود از گرماي عشق و مهربانيش
خداي مهربانم دوستت دارم
پروانه ي دلم به شوق تو به سوي تو مي آيد
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يک کلام،خدا تو بهتريني



مرگ،خوابي شيرين،
در آغوش خاک گرم که جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد
تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.
و با چه محبتي مهرش را نثارم ميکند بي منت.
و باد که با وزش بر روي خاکم و نوازشي دلنشين آرامم مي کند
و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند
و درختان برايم دست مي زنند
و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم کرد.
مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم
که باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.

..................................................................................................
.
گفتي مثل يه کوه پشت سرتم،بهم تکيه کن
تکيه کردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي
گفتي زمين زير پاتم،محکم قدم بردار
محکم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي
گفتي چترتم،برو زير بارون
رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي
گفتي خودکارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد
نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي
گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن
حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو کلوخ بودي
گفتي جا سويچيتم،کليدت رو بده به من
دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز کردي
گفتي قاب عکستم،عکست رو بده من
دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شکست
زير عکسم،عکس يکي ديگه بود
گفتي رفيقتم،بزن قدش
زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي
حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...
چيه ؟فکر کردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي کنم ؟
نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، کل مسير خواب بودي
مسير رفاقت...



نظر يادت نره نظر يادت نره

حرف دل عزیزان رضا()