سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران


۩۞۩ تنهاترین تنها ۩۞۩

شبی مدهوش ومست بگزشتم از ویرانه ای

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

سربه مستی پش رفتم تا کنار  پنجره

صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون دیوانه ای

کودکی از سوز سرما ز خود میپیچید

پیرمردی کور افتاده بود درگوشه ای

دختری مشغول عیش ونوش با بی گانه ای

مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای

چون که از عشق فارغ شد آن مرد پلید

قصد رفتن کرد با یک حالت جانانه ای

دست در جیب کرد واز آن همه پول درشت

داد    به    دختر   چند   سیه دانه ای

 

بر خود لعنت فرستادم که هر شب مست وخراب روم سوی هر میخانه ای که در این

 

ظلمت سرای میفروشد دختری عصمتش را بهر نان در خانه ای

 

 

R         e         z          a

 


نوشته شده در شنبه 88/8/30 ساعت 7:10 عصر توسط رضا| نظرات ( )


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

جاوا اسکریپت

< > dariushkamani.blogfa.com

> پ10084;ـو

کد ماوس